به محض این فکر مدتی ایستادم و مأیوس شدم ولی بعدا با خود گفتم: لطف امام زمان بسیار زیاد است.

تا این که به صحن مطهر سید الشهدا رسیدم وارد ایوان طلا شدم با خود گفتم:خدا کند کسی مزاحم کار من

نشود چون بعضی از عرب ها می آیـند و تقـاضا می کنند که زیارت بــلندتر خوانـده شود تا آنـها هم اسـتفاده

کنـنـد تصـمیم داشـتـم بعد از اذن دخـول زیارت جامعه کبیره را بخوانم که زیارت کاملی است ولی به محض اینکه

به درب حرم رسیدم و خواستم اذن دخول را بخوانم عربی آمد و طرف راست من ایستاد و گفت:

حاجی اسئلکم الدعا

این طور فهمیدم که منظورش این است که : زیارت را بلندتر بخوانید تا من هم استفاده کنم قدری ناراحت شدم

چون می خواستم زیارت را تنها و با توجه و حال بیشتری بخوانم به هر حال گفتم:یک اذن دخول با یک زیارت

مختصر برای این عرب می خوانم تا زائر امام حسین را رد نکرده باشم و بعد بر می گـردم و یک زیارت دیگر با

توجه کامـلـی می خوانم اذن دخول را خواندم و داخل حرم مطهر شدم و رو به روی ضریح مطهر ایستادم رو

کردم به آن شخص عرب که بپرسم کدام زیارت را برایتان بخوانم به عربی گفتم:ای زیارة؟

به عربی گفتند: زیارة الوارث

من هم مشغول شدم به زیارت وارث خواندن تا جمله ی اول را خواندم و گفتم:

«السلام علیک یا وارث آدم صفوة الله »

شخص عرب بنا کرد به گریه کردن همین طور هر جمله ای را که می خواندم گریه ایشان شدیدتر می شد تا

رسید به این جمله:« السلام علیک یا ثار الله» دیدم این عرب چنان به خود می پیچد و گریه می کند که من را

منقلب کرد و نمی توانستم زیارت را ادامه دهم دائما یک جمله می خواندم و باز می ایستادم و گریه شدیدی

می کردم و دوباره فقرات بعدی زیارت را می خواندم با خود گفتم من می خواستم کسی مزاحمم نشود ولی

این عرب مرا به حال و توجه آورد.در بین خواندن زیارت نورهایی به رنگ سفید و سبز و غیره می دیدم که تمام

فضای حرم را فرا می گیرد گفتم: 

شاید این اشک های من باشد که جلوی چشمم را می گیرد و من این نورها را خیال می کنم هر طوری بود

زیارت را تمام کردم و با هم رفتیم بالای سر مطهر.نماز زیارت را خواندم و برگشتم که به ایشان بگویم:بعد از نماز

دعایی هم دارد که باید خوانده شود دیدم شخص عرب نیست.

گفتم شاید رفته و دور ضریح مطهر طواف می کند من هم رفتم یک طوافی کردم که شاید ایشان را ببینم ولی

ندیدم دفـعه دوم طـواف کـردم و باز ایشان را ندیدم با خود گفتم شاید از حرم بیرون رفته.رفتم در ایوان طلا باز

ایشان را ندیدم به کفشداری گفتم یک عربی با من آمد داخل حرم ایشان را ندیدید؟

گفت:من همراه شما کسی را ندیدم.

فهمیدم به من توجهی شده است،اضطراب عجیبی مرا گرفت رفتم داخل صحن که شاید یکبار دیگر ایشان را

زیارت کنم ولی اثری از ایشان نبود. بنا کردم به دویدن و دیوانه وار وارد حرم مطهر شدم و رفتم بالای سر مطهر و

دست به دعا بلند کردم و با تضرع و زاری و اصرار تمام از خدا و امام زمان خواستم دوباره به خدمتشان برسم

عرض می کردم:این جوری نمی خواستم خدمتتان مشرف شوم بلکه می خواستم شما را بشناسم و اگر آرزوی

مرا برآورده نکنید ضریح را رها نخواهم کرد.

ناگهان از پشت سر یک دستی آمد و انگشتان دستی که به دعا بلند کرده بودم گرفت و فشار داد و دوباره

فرمود: حاجی اسئلکم الدعا

زود برگشتم هیچ کسی را ندیدم ولی با این جمله ی ایشان یک آرامش عجیبی در خود احساس کردم مثل

اینکه آب سردی رویم بریزند و  به حال عادی خودم برگشتم دانستم که لیاقت بیشتر از این را نداشتم.